سه‌شنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۱

پیرامون حقیقت

حقیقت بر خلاف تعبیر سنتی، چیزی نیست که کشف شود؛ بلکه حقیقت هر آینه ساخته یا تولید می شود. هر جامعه ای رژیم حقیقت خود را دارد و در نتیجه، اعتبار حقیقت، امری محلی و موضعی است و نه امری جهانشمول. رژیم حقیقت در هر جامعه ای بیانگر رابطه قدرت و دانش در آن جامعه است.

چهارشنبه ۱ ژوئن ۲۰۱۱

شجاعت

شجاعت مفهومی غریب است که گستره زبانی مصداق های بسیاری را دربرمی گیرد. می توان شجاعت را معادل به هر صورت زیستن معنا کرد بدین صورت تاب آوردن زیستن در این وادی گونه ای شجاعت است برعکس آن می توان شجاعت را گونه ای خاص از زیستن معنا کرد بدین صورت زیستن به هر طریقی با ننگ و نام به جای شجاعت ، حماقت محض است.
شجاعت را می توان در ترکیب با این یا آن واژه ، برساخت. گویی شجاعت به تنهایی بار معنایی ندارد تا درک شود و یا به کار آید. با پیشوند و پسوند برساخت شجاعت بر فرد انسان می نشیند و فرد شجاع تبلور می یابد. به همین ترتیب « پسر شجاع» ساخته می شود و با توجه به ذائقه وطنی دوبله می شود تا شجاعت را در جدال با « شیپورچی» بر دوش پسری نهد که این بار « پدر کو ندارد نشان از پسر» چرا که تنها در شجاعت پسر ذوب می شود و هویت از دست می دهد و نامی برگرفته از پسر بر پدر می نهند و می شود « پدر پسر شجاع». این امر ارجاع می دهد به  پسری شاید شجاع تر از پدر که در جامعه محافظه کار مانده در دگم های ذهنی و عینی « پدر پسر شجاع» شاید جرمی نابخشودنی محسوب شود. پدری که شجاعت پسر را در به چالش کشیدن دگم های موجود نکوهش می کند و تا بدانجا پیش می رود که شجاعت را برابر نهاد حماقت قرار می دهد. درست در این بزنگاه است که « گله » متولد می شود.
شجاعت در گله قلب می شود به معنای متردافی همچون « کسب بیشتر » از آخور در همبستگی با خویشاوند (در خوانش سنت ) و یا در همبستگی با سرمایه ( در خوانش مدرن). به هرحال شجاعت در آنسوی گله رفتن ، برابر نهاد حماقت است و در داخل گله مترادف « کسب بیشتر». در این بین شجاعت در ترکیب با « حق» در گله  به محضر قضاوت رفتن است و رای قضاوت در ترازوی عدالت گله ، مجرم است و مجازات. شجاعت در ترکیب با قدرت ، برابر نهاد سرسپردگی ، تبلور  بالانس رام شوندگی گله در گام نهادن به راه هایی است که همگی به طویله منتهی می شود.
فراتر از این مباحث می توان گفت شجاعت آن است که همگی ندارند  و در نداشتن آن توجیه بسیار دارند ولی همگی انتظار دارند تو داشته باشی و در داشتن تو مدایحه بسیار می سرایند.

سه‌شنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۱۱

دُم تکانی

زیستن در سرزمینی که حتی در ایده آل ترین وضعیت که در تصور بگنجد ، نه تنها حقی برای تو متصور نیست بلکه  با کمال وقاحت انتظار ستایش دارد که منت نهاده ، اجازه داده تا نفس بکشی و برای یک لقمه نان دُم تکان دهی که شرط لازم است سگ دو زدن برای یک لقمه نان و شرط واجب است در سلسله مراتب شکرگزاری که هر دُم فراز تر در منزلت اجتماعی قدرت رسم خاکساری به جای آوردن است که فرموده هر دَم که به بازدَمی منتهی گردد شکر او گوید که در هیبت قدرت اش ، هزاران دُم در تکان و به خشم اندرش هزاران بی دُم سر در گربیان .
چه بسیار سگ مذهبانی که به رندی رسم دیرینه به جای می آورند و خوان نعمت به یغما می برندو در خفا خرسند که به  واسطه دُم ، سهم خود فزونی می دهندو این را به حساب خردمندی خود می نهند و هر بار در نکوهش  بی دُمی ات ، رجزها می خوانند که این مفلوک بیچاره بی دُم مادر زاد است یا دُم خود در خشم قدرت به چاشنی حماقت درباخته است که لاجرم تجویز را در جستجوی دُمی ، دُم فراز ، نسخه می پیچند. 
فارغ از سگ مذهبان لاابالی که منت پذیر کرم هستند و شناگرانی قابل ، آن دسته که بر دسته بیل تکیه داده اند و حدیث دلاوری را در لاپوشانی دُم در زیر قبای عیانی  در کنج خلوت ترین منزلگاه ، تورق می کنند و دل می برند از نوباوه گان تازه به دوران رسیده بی خبر از هر جا ،خود حکایتی دیگر است که فرصتی مغتنم می طلبد.

جمعه ۲۷ مهٔ ۲۰۱۱

مرگ از نمای نزدیک

مرگ از نمای نزدیک ، حکایت دیگر است که تنها هنگامی در آن وادی پاگشا می شوی که عزیزی را به دست مرگ سپرده ای. به عبارت دیگر مرگ را از نزدیک درک کرده ای غیر آن چه بسا که مرگ هر روز دیده ای که بر  جمله زندگی انسان های دیگر نقطه پایان می نهد و در ما تنها افسوس و دریغی  بر می انگیزد.
مرگ از نمای نزدیک ، افسوس بردار نیست بلکه رنجی ست گران بر بار هستی ما.  تا لمس نکنی لحظه وداع را در کشاکش نبودن آنکه عزیز می داشتی و ندیدن آنکه دل می بستی تا معنایی بیابی برای هر روزه چرخه زندگی ات ، مرگ از نمای نزدیک به واقع فاقد مفهومی خاص است.
مرگ از نمای نزدیک ، گذرگاهی است در ارتباط تنگاتنگ با مرگ ، در کنش با مرگ و در یک قدمی درک واقعیت مرگ و حسرت تخیل جاودانگی  بدون مرگ. در واقع مرگ از نمای نزدیک آوار شدن تمامی تصورات از هستی در یک لحظه است و نقطه شروع زیستن با مرگ.
با این همه مرگ از نمای نزدیک پا نهادن در یک وادعی دیگر است دریچه ای است گشوده به دنیای که تا اکنون با آن بیگانه بودی. یک تجربه منحصر به فرد در انحصار اقتصاد مرگ و بوی همیشگی پول که نقش همیشگی سرمایه در این اقتصاد که به تار و پود مرگ انسان ها وابسته است با ارقامی که گاه سر به نجوم می زند. این وادعی نیز سرمایه آداب و رسوم متعلق به خود را دارد. چه احمقانه است آن گرفتاری که وادی مرگ را تنها وادی مساوات انسان ها قلمداد می کنند غافل از آنکه سرمایه تا دنیای مرگ نیز رخنه کرده و سبک زیستن خود را شکل داده است.
فارغ از هیاهوی لایه های دورتر سوگواران ، که به راهی آمده اند و به راهی می روند، درنبود قیل و قال موعظه گران با نرخ های کهکشانی ، مرگ از نمای نزدیک قبرستان را به فضای کنش اجتماعی بدل می کند که در آن همپوشی های مرگ از نمای نزدیک بنیان کنش است.  

شنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۱۱

اندر باب رفاقت

رفیق واژه ای مرده است که پاستوریزه شده در حد دیالوگ های روشنفکرانه که پز چپ بودن را تداعی کند فارغ از معنا. پشت هزاران اسم مستعار که هی تکرار می شود در این عروسک بازی فضای مجازی و در دنیای واقعی رفیق به معنای نردبان است که باید از آن بالا رفت و به مقصود رسید  فرقی ندارد که چند پله باشد فقط باید بالا رفت.
در جایی که به هر طرف رو میکنی واقعیت عریان پول ، نسخه می پیچد که در آن رفاقت حل می شود در منجلاب سودجویی و دروغ  و  نقب می زند تا اعماق خیانت که دلخوش کند به حساب بانکی . مطلق سیاه و سفید، یا برنده ای یا بازنده. نه لیاقت معنا دارد نه شایستگی ، معیار تنها دریوزه گری قدرت است و استادی در ریاکاری و اینکه  چقدر میتوانی سرخم کنی تا حد کمال.
درهم آمیختن تداعی نردبان با خیانت و کمی چاشنی حماقت ، معجون رفاقت را در اذهان جامعه ای شکل می دهد که تا ژرف ترین عمق هستی خود، سهمناک ترین ستم ها را از قدرت تاب می آورد و می آموزد که چگونه بی هیچ شکایتی خود آن را بازتولید کند در روابط اجتماعی مابین خود و دیگران که بر آن نام رفاقت می نهد.

جمعه ۸ اکتبر ۲۰۱۰

روزهای خاکستری 1

تا چشم گشودم که تاریخچه شخصی ام را به خاطر بسپارم در تضاد با « بود» عنان گسستم و دل نبستم به «  نسیه» فردا تا تحمل امروز را بیآموزم. گویی هیچ چیز بر سر جایش نبود یا آنگونه که می پنداشتم چیده نشده بود.  تمامی تصورم از جهان کوچکی که در رویا داشتم از آغاز خیابانی آغاز می شد و در انتهای آن خیابان به پایان می رسید. گویی  هستی در تمامی وسعت خیابانی معنا پیدا می کرد و در مقایسه با آن سنجیده می شد. به گونه ای که روز با خورشیدی که از این سوی خیابان طلوع می کرد سفید بود و شب  سیاه که با غروب خورشید در آن سوی خیابان آغاز می شد.  مابین  سفید و سیاه ، دنیای خاکستری بود که تمامی هستی اش در « یک لقمه نان» خلاصه می شد که گاه آن نیز بدل به رویایی می گشت، دست نیافتنی....